محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3085

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كجا بودى ؟ » گفت : « بيمار بودم . » گفت : « بيمار عقل يا بيمار تن ؟ » گفت : « عقلم بيمار نبود ، تنم را نيز خداوند عافيت بخشيد . » ابن زياد گفت : « دروغ مىگويى ، با دشمن ما بودى . » گفت : « اگر با دشمن تو بودم مرا ديده بودند كه حضور من نهان نمىماند . » گويد : ابن زياد لحظه اى از او غافل ماند و ابن حر برون شد و بر اسب خويش نشست . ابن زياد گفت : « ابن حر كجاست ؟ » گفتند : « هم اكنون برون شد . » گفت : « بياريدش . » گويد : نگهبانان بيامدند و به دو گفتند : « پيش امير بيا . » ، اما ابن حر اسب خويش را تاخت و گفت : « به او بگوييد كه هرگز به دلخواه پيش او نخواهم آمد . » آنگاه برفت و در خانهء احمر بن زياد طايى جاى گرفت و ياران وى در آنجا به دورش فراهم آمدند . پس از آن به كربلا رفت و قتلگاه قوم را بديد و برايشان آمرزش خواست . آنگاه برفت و در مداين جا گرفت و شعرى گفت به اين مضمون : « امير خيانتكار به من مىگويد : « چرا با شهيد پسر فاطمه جنگ نكردى « دريغا كه يارى وى نكردم . . . » كه شعرى دراز است در همين سال ابو بلال مرداس بن عمرو كشته شد .